پنجشنبه ۳ ، اسفند ۱۳۹۶

>> بازی آنلاین استراتژیک امپراطوری های جاوید  <<
 


امپراطوری های جاوید محبوبترین و پیشرفته ترین بازی استراتژیک آنلاین میباشد که به بیش از 30 زبان زنده دنیا ترجمه شده است. در این بازی شما یکی از دو نژاد امپراتوری ها و یا صحرانشینان را انتخاب کرده و در کنار هزاران بازیکن دیگر لرزه بر تن دشمنان خود می اندازید.
جوایز: در طول سرور مدیریت پاداش های روزانه هفتگی و ماهانه را به بازیکنان برتر اهدا میکند و در پایان هر سرور به بازیکنان و اتحادهای برتر پاداش های ارزنده ای اهدا میگردد.

در کمتر از یک دقیقه ثبت نام و سپس نژاد خود را انتخاب کرده و فرمانروایی خود را آغاز کنید.
بازی امپراطوری های جاوید به دانلود نیاز ندارد و کاملا رایگان است.

برای شروع کلیک کنید



 

::::: سفر به پاریس با دو چهره تلوزیونی ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

مجله زندگی ایده آل: پاریس! جایی که سفر کردن به آن آرزوی آدم های زیادی است. اما واقعا در پاریس چه خبر است؟ آيا واقعيت دارد که می گویند شهر شعر و هنر و عشق است؟ جواب این سؤال ها را نمی شد به دست آورد مگر با پرسیدن از منصور ضابطیان. کسی که پنج بار به این شهر سفر کرده و با دقت روزنامه نگارانه اش همه چیز را مد نظر داشته. در این گفت وگو دو چهره مطرح تلویزیونی روبه روی هم نشسته اند؛ احسان کرمی و منصور ضابطیان. کرمی تمام سؤالاتی که ممکن است داشته باشید را از ضابطیان پرسیده است. به پاریس ایده آل ما خوش آمدید!

سفر به پاریس با دو چهره تلوزیونی

کرمی: اولین باری که به پاریس سفر کردی كي بود؟

ضابطیان: اولین باری که به اروپا رفتم وارد پاریس شدم و می دانید که همه ما وقتی به هر جایی برای سفر می رویم، لحظه ورودمان یا لحظه ای که می خواهیم کشف کنیم خیلی لحظه هیجان انگیزی است.

به قبلش برگردیم، اصلا چه شد که تصمیم گرفتی به پاریس بروی؟

در مورد پاریس یادم است که یک دوستی داشتم که آن موقع در ایران بود و روزنامه نگار و الان در فرانسه زندگی می کند و فیلمساز است، گفت جشنواره ای در یک جای پرتی در فرانسه هست که می توانیم از آن دعوتنامه بگیریم. می آیی برویم؟

خب پيشنهاد هیجان انگیزي بود که من هم گفتم حتما! ولی خب خیلی نگران بودم، نگران هزینه ها، نگران اینکه وقتی برویم چه اتفاقی می افتد، اصلا ویزا می دهند یا نمی دهند و همه این ماجراها. مضاف بر اینکه من آن موقع دانشجو بودم. دانشجویی که برایش رفتن به سفر تفریحی فرانسه کمی از لحاظ مالی سخت بود. خلاصه من موافقت کردم و دعوتنامه ها آمد و سفارت هم یک ویزای 15روزه داد که به فرانسه برویم. در واقع این اولین ورود من به پاریس بود.

در سفر اولم ایفل را ندیدم

وقتي وارد شهر پاریس شدی واقعا احساس کردی وارد عروس شهرهای اروپا شده اي؟

همان روزی که وارد شدیم علی، دوستی داشت که کنار جایی که ما مستقر بودیم زندگي مي كرد. او خیلی نسبت به پاریس هیجان زده بود. چون خودش مرتب به پاریس رفت وآمد داشت و خیلی عاشق پاریس بود. همان روز گفت که به افتخار ما می خواهد ما را به جایی ببرد که کافه آدم های معروف است. خلاصه ما را بیچاره کرد! از این سر شهر به آن سر شهر! سوار این مترو شو، آن لاین را عوض کن و به اين يكي لاين برگرد بالاخره ما را برد به کافه ای که معروف ترین آدم های آنجا ما بودیم! (می خندد). هیچ آدم معروف دیگری آنجا نبود به غیر از چند تا قاب عکس از آدم هایی که به آنجا آمده بودند، مثل «آندره ژید». ولی فکر نمی کنم از آن سال تا به الان آن کافه رنگ آدم معروفی را به خودش دیده باشد! (مي خندد).

اول میدان کنکورد، شانزلیزه را دیدی یا ایفل را؟

یادم است که در آن سفر به ایفل نرفتم ولی شانزلیزه را کامل رفتم و دیدم چون به هر جای پاریس که بخواهی بروی مجبوری از شانزلیزه بگذری.

سفر به پاریس با دو چهره تلوزیونی

تنها می رفتی؟

نه؛ با دوستم علی راضي و محمدرضا فروتن. چون محمدرضا فروتن هم به آن جشنواره دعوت بود. ما سه تایی رفتیم.

با چه پروازي؟

ایران ایر.

اولین تصویری که از بالا از پاریس دیدی چه شکلی بود؟

تصویری که از اين شهر دیدم یک زمین مسطح با چمن کاری اطرافش بود و بین چمن ها چیزهایی بودند که حرکت می کردند. بعد فهمیدم خرگوش هستند. یکسری خرگوش در بخش سبز آنجا بودند که زاد و ولد می کردند.

وقتي رسیدي به فرانسه، خود آن فرودگاه و فضایی که تجربه می کردی چقدر با تصویری که قبلا از پاریس داشتی یکی بود؟

اتفاقی که در بدو ورود افتاد خیلی جالب بود. ما به شیوه ایرانی ها که به هرجا می روند تاکسی می گیرند، رفتیم و تاکسی صدا زديم. غافل از اینکه اتوبوس هست، مترو هست و همه آدم ها با اینها می روند و می آیند. خیلی لاکچری است که تو در اروپا تاکسی بگیری! وقتی که تاکسی گرفتیم یک اتفاق دیگر افتاد که برای من خیلی عجیب بود. راننده تاکسی صندوق عقب را بالا زد و وسایل ما را دانه به دانه گذاشت آنجا. ساک اول را که گذاشت دیدم یک چیزی گفت دینگ! یک کانتر را ديدم و اعدادي كه روي آن مي افتد. ساک دوم را گذاشت دوباره گفت دینگ! یک عدد دیگر! بر اساس وزن ساک به مقدار تاکسی متر اضافه می شد!

سفر به پاریس با دو چهره تلوزیونی

چرا ايفل را نديدي؟ همه هیجان دارند بروند برج ایفل را ببینند!

فرصت نشد. سفر کوتاه بود و ما باید به یک جشنواره می رفتیم. یادم است یک روز رفتیم و خیلی صف طولانی ای بود. الان یادم نیست شاید آن دوران که من با هزینه دانشجویی رفتم مسائل مالی هم دخیل شد و با خودم گفتم چرا بروم 15 یورو بدهم؟ گرچه آن موقع یورو 600 تومان بود.

پاریس شهر عشق و شعر است. به نظر می آید وقتی آدم از دور به آن نگاه می کند شهر آدم های هنرمند و احساساتی است. آیا واقعا اینطوری است؛ آنها آدم هایی هستند که شعر می گویند و به زبان شعر حرف می زنند و عاشق پیشه اند؟

نه الزاما. یک زندگی شهری مدرن است که مشکلات خاص خودش را دارد. فکر نمی کنم شبیه آن پاریسی باشد که آقای وودی آلن دارد در فیلمش نشان می دهد. حتی همان شهری که در فیلم می بینید پاریسی است که ساکنان با حسرت از پاریس پیش از خودشان یاد می کنند. البته، در یک جاهایی کافه هایی است که می توانی در آنجا بنشینی و با آدم هایی که عاشق پیشه تر هستند و شعر می گویند برخورد داشته باشی. یا به محله مون ماخ بروی که طراحان آنجا هستند و آن فضا را بیشتر حس کنی.

خانه های شان 8 متر است

مردم پاریس چطور زندگی می کنند؟ در شهری که پر از گالری و موزه و اتفاق های هنری است آیا مردمش زندگی راحتی دارند؟

نه، زندگی سختی دارند. مثل همه جای اروپا. خانه ها کوچک هستند. اگر بخواهی یک خانه بزرگ تر داشته باشی باید حتما خارج از شهر باشد. بخش عمده ای از درآمدت صرف هزینه مسکن می شود و همه اینها مشکلاتی است که مردم پاریس دارند. جدای از اینکه انرژی آنجا گران است و هزینه معمول زندگی و آمد و رفت و غذا و این چیزها با قيمت بالا مهيا مي شود.

در ادامه آن صحبت یک چیزی تعریف کنم راجع به کوچکی و سختی خانه ها که در کتابم هم هست ولی خب بد نیست اینجا در مصاحبه هم بگویم. یک دوستی در آنجا پیدا کردم که گفت خیلی علاقه دارد به ایران بیاید. البته فرانسوی نبود. فکر می کنم اهل پورتوریکو یا یکی از کشورهای آمریکای لاتین بود. آنجا دانشجو بود. گفت: خیلی دوست دارم به ایران بیایم ولی ایران خیلی کشور گرانی است. روی اینترنت سرچ کرده ام و هتل ها خیلی گران هستند. گفتم خب اگر تو دوست داشتی یک موقع به ایران بیایی می توانی بیایی به خانه من، من یک اتاق اضافه دارم. گفت تو واقعا در خانه ات اتاق اضافی داری؟! گفتم آره، می توانی بیایی آنجا و هر چند روز که خواستی بمانی. گفت پس تو هم که می خواهی این لطف را به من بکنی، به خانه من بیا. گفتم نه، من آنجایی که هستم راحتم اما یک شب که با دانشجوها به پیک نیک رفته بودیم تا دیر وقت ماندیم و ایستگاه مترو تعطیل شده بود. او به من گفت پس حالا امشب به خانه من بيا. گفتم باشه. رفتیم. مرتب در راه می گفت ببخشید خانه من خیلی کوچک است. گفتم باشه، مسئله ای نیست. دو، سه بار این موضوع را تکرار کرد. آخرش به او گفتم لویی مگر خانه تو چند متر است؟ گفت خانه من هشت متر است. من فکر کردم که دارد شوخی می کند. گفتم حالا یا لهجه اش یک جوری است که نمی فهمم یا من خسته ام. خلاصه چشم تان روز بد نبيند پیاده رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به جایی که مال زمانی بود که پارتیزان ها آنجا قایم می شدند! با یکی از آسانسورهایی که مکانیکی است و طناب دارد به طبقه آخر رفتیم. کلید انداخت رفتیم در یک راهروی باریک. من منتظر شدم که از این راهرو برویم جای دیگری که خانه اوست. بعد دیدم خانه اش همان راهرو است! واقعا 8 متر بود. 8متری که انتهایش چون به شیروانی می رسید سقفش کوتاه تر می شد. خانه اش یک تخت باریک داشت و یک سینک ظرفشویی که داخل آن کتاب چیده بود و یک یخچال کوچولو که بالایش یک زیر دوشی بود که می توانست برود در آن بنشیند.

بالای یخچال؟!

بالای یخچال در واقع یک کمد بود که زیر دوشی بالایش بود و در دل این کمد یک یخچال می رفت. یک صندلی هم داشت که در واقع کمد لباس هایش بود و برایش خیلی عادی بود که خانه اش آنطور بود. خیلی راحت گفت این طرف تخت می خوابی یا آن طرف تخت؟ گفتم خب فرقی نمی کند روی این تخت یک نفر هم نمی تواند بخوابد! گفت پس اگر برایت فرقی نمی کند من آن طرف می خوابم. گفتم باشه! بعد دیدم نامرد رفت آن طرف بخوابد که بچسبد به دیوار! آقا ما تا صبح نصف تن مان رو تن ایشان بود، نصف تن مان روی هوا! هی خودم را لعنت می کردم که چرا نرفتم در ایستگاه مترو منتظر بمانم!

آن وقت با این سختی زندگی در پاریس برای قشر متوسط زندگی کردن در آن شهر می ارزد؟

بالاخره پاریس است دیگر. برای بعضی ها زندگی در پاریس پز است!

سفر به پاریس با دو چهره تلوزیونی

به متروی پاریس اشاره کردی، یکی از قدیمی ترین متروهای دنیاست حالا نه به اندازه لندن ولی به هر حال مترویی قدیمی دارد و ظاهرا خیلی شلوغ است.

متروی پاریس یک خوبی که دارد این است كه اگر یاد بگیری دیگر در پاریس گم نمی شوی چون در هر کوچه و پس کوچه ای یک خروجی یا ورودی دارد. مثل تهران نیست که فقط در یک منطقه باشد یا برای رسیدن به ایستگاه مترو خیلی پیاده بروی یا تاکسی بگیری تا به آن برسی. دیگر بیشتر از 10 دقیقه پیاده روی نیست که تو بروی و به ایستگاه مترو نرسی. خیلی جاها ایستگاه های مترو تمیز و زيبا هستند و شبیه منطقه ای است که در آن واقع شده. مثلا آن ایستگاهی که زیر موزه لوور است به نظر من زیباترین ایستگاه مترو در جهان است. خیلی سعی کرده اند شبیه لوور درستش کنند و مقدمه ای می شود برای اینکه تو وارد آنجا شوی و یک چیزهایی را در آن برای نمایش گذاشته اند ولی خب خیلی جاهای ديگر آن هم به واسطه همین مهاجرینی که می آیند کثیف شده است. بعضی های شان ممکن است در ورودی های مترو بخوابند، بوی ادرار می آید، کثیف است، دارند دستفروشی می کنند و... همه اینها باعث می شود که خیلی از ایستگاه هایش اصلا فضای خوبی نداشته باشد و حتی احساس ناامنی هم بکنی.

پاریس هم ناصر خسرو دارد

پاریس پر از کوچه، پس کوچه است. هیچ وقت در پاریس گم شدی؟

یادم نمی آید گم شده باشم. در بعضی کشورها بوده که گم شده ام و این گم شدن من را ترسانده و نگرانم کرده که الان کجا هستم و چه بلایی سرم می آید ولی در پاریس هیچ وقت گم نشده ام.

در پاریس هیچ وقت اتفاقی افتاده که بترسی؛ نصفه شب می شود راحت در پاریس تردد کرد؟

جاهایی که من رفت وآمد کردم آره. همیشه شده. ولی پاریس هم مثل هر شهر و کلانشهر دیگری جاهایی دارد که باورت نمی شود اینجا الان پاریس است! من یک بار به یک محله در پاریس رفتم. کسی گفت بیا اینجا اجناس ارزان دارد باورتان مي شود، واقعا فکر می کردی که در ناصر خسرو یا باب همایون هستی و داری خرید می کنی! اصلا باورت نمی شد آن پاریس که می گویند اینجاها را هم دارد.

سفر به پاریس با دو چهره تلوزیونی

از برج ایفل برای مان بگو؛ از اینکه پایینش چه خبر است، بالایش چه خبر؛ چه کسانی می روند که برج را ببینند؟

اغلب شان توریست هستند. در همین سفر آخر که رفته بودم با یکی از دوستان بودم که نامزدی فرانسوی داشت. تعریف می کرد که نامزدم من را سورپرایز کرده، همه دوستان من را به رستورانی که خیلی گران است در ایفل دعوت کرده بود. او می گفت نامزدش که پاریسی است تا آن شب به برج ایفل نرفته بود! خیلی از ما هم همین طور هستیم، به برج آزادی یا میلاد نرفته ایم! بنابراین خیلی چیز عجیبی نیست. شاید به نظر خيلي ها خیلی سازه زیبایی هم نباشد.

پس چرا اینقدر معروف است؟

بیشتر سازه عجیبی است به دليل اینکه وقتی می روی پاي برج تازه شکوهش را می فهمی! یعنی باید بروی زیر برج ایفل تا بفهمی این چه عظمتی است! و بعد هم یکجور رسم است دیگر، که وقتی به پاریس می روی باید به برج ایفل بروی در واقع نماد شهر است.

پاریس شهر کثیفی است

و حالا پاریسی را که داخلش بودی را از بالای برج ایفل می دیدی؟

آره. دیگر از آنجا که می روی می توانی کل پاریس را ببینی. جالب است که برج ایفل دقیقا هم عمر مسجد سپه سالار تهران است و معمارها می گویند که مسجد سپه سالار به لحاظ معماری سازه مهم تری است.

به نظرت چه چیزی در پاريس وسوسه کننده است که آدم را برگرداند؟

خود پاریس!

با همه آنچه که در آن هست؟

آره. با همه آن غرهایی که آدم می زند که کثیف است و... خودش واقعا شهر هیجان انگیزی است.

کثیف است؟

آره. کثیف است. یک چیزی که من را خیلی عصبانی می کند این است که از خیلی جاها که رد می شوی پایت می رود روي مدفوع سگ. اساسا می گویند عصرها، سگ ها پاریسی ها را از خانه بیرون می آورند. به دليل اینکه از سگ بدم می آید و می ترسم همیشه آنجا احساس ناامنی می کنم. پاریس پر از سگ است به خصوص سگ های پلیس شان. خب آنها چون قلاده دارند کاری ندارند.

آره، ولی به هر حال برای کسی که از سگ می ترسد ترسناک است. هیچ وقت سعی نکردی که با این موضوع کنار بیایی؟

چرا اما در درجه اول از پلیس شان می ترسم!

در مورد لوور! لوور نصف جهان است یا اصفهان؟

خب لوور که موزه است نمی توانیم با یک شهر مقایسه اش کنیم.

نمی توانیم ولی معتقد نیستی که نصف جهان را می شود در لوور دید؟

خیلی بیش از نصف جهان را می شود در لوور دید ولی حسی از نصف جهان به تو نمی دهد.

ولی اصفهان این حس را به تو می دهد؟

نه (...) ولی من یک کوچه اصفهان را با کل خیابان شانزلیزه عوض نمی کنم نه به دليل اینکه بخواهم شعار بدهم و بگویم من ایرانی ام! اصفهان حس بهتری به من می دهد تا پاریس.

عجیب ترین چیزی که در لوور وجود دارد به نظرت چيست؟

برای من عجیب ترین چیز نگاره های تخت جمشید است، تابلوهایی از ایران است در بخش ایران.

هیچ وقت شد وسط سفر به پاریس دلت تنگ شود و در آن لحظه پاریس را دوست نداشته باشي؟

نه.

ویزا برای جهنم

اخلاق خاص ایرانی ها نیست ولی خیلی در ما پر رنگ تر است که هر جا که می رویم می گوییم من دیگر می روم اینجا زندگی می کنم. من از امروز فقط ژان ژک گلمن گوش می دهم. من از امروز حتما فرانسوی یاد می گیرم. یک چنین تاثیرهایی روی تو داشته؟

من فکر می کنم که این اتفاق برای کسانی می افتد که کم می روند. یک بار می روند و فکر می کنند که این ته دنیاست. شاید این قصه را شنیده باشی که یک کسی اشتباهی می میرد، او را به آن دنیا می برند، حساب و کتاب می کنند و می گویند باید به جهنم برود. او را به جهنم می برند. می بیند عجب جایی است! بریز و بپاش و هر چی می خواهی بخور! حالی می کند! 4، 5 روز که می گذرد از روابط عمومی جهنم می آیند و می گویند آقا ببخشید اشتباه شده و شما باید به دنیا برگردید. به دنیا برمی گردد، چند سالی زندگی می کند تا وقت مرگش می رسد. او را می برند. حساب و کتاب می کنند می بینند این دفعه ثواب و گناهش یک اندازه است. می گویند آقا جان شما مخیری! می خواهی برو به بهشت، می خواهی برو به جهنم! می گوید ما که بهشت نرفتیم ولی جهنم خیلی جای دلی بود! ما را ببرید به جهنم! او را می برند. چشمت روز بد نبیند! سیخ سرخ و هیمه و کنده و آتش و کوره و هر بلایی که بگویی سر او می آید. چند روز می گذرد می گوید شاید اوضاع بهتر شود، نمی شود! با خودش می گوید شاید تعطیلات است! سراغ روابط عمومی جهنم می رود پرونده اش را نگاه می کنند و می گویند ببخشید دفعه قبل که آمدید ویزای تان توریستی بود این دفعه به شما اقامت داده ایم! کافی است در همان پاریسی که همه تعریفش را می کنند یک کار اداری پیدا کنی. تا آن کار اداری را انجام بدهی بیچاره می شوی. کافی است بخواهی کاری را به ثمر برسانی آنقدر مشکلات عدیده وجود دارد كه كلافه مي شوي. مثل همین ایران خودمان فرقی نمی کند. منتها چون ما همیشه توریستی می رویم وقتی برمی گردیم می گوییم آخ بهترین جای دنیاست! ضمنا اعتراف مي كنم هیچ وقت حاضر نیستم زبان فرانسه یاد بگیرم چون خیلی زبان سختی است. یکسری حروف را می نویسند اما نمی خوانند، اصلا برای چی می نویسند؟

میز و صندلی شان هم مونث و مذکر دارد.

آره. اصلا آنقدر زبان سختی است که خودشان هم املای شان غلط است. خودشان تا سال ها نمی توانند املای خیلی چیزها را بنویسند.

ترافیک ترافیک حتی در پاریس

رانندگی در پاریس چطوری است؟ آن هم با ترافیکی که می گویی بعضی وقت ها از تهران هم بدتر است. موتوسیکلت چقدر در پاریس وجود دارد؟

خیلی موتوسیکلت ندیدم. یعنی شهر موتوسیکلت ها نیست مثل بانکوک یا آمستردام شهر دوچرخه ها نیست. ماشین هم خیلی کم است چون هزینه های داشتن ماشین در آنجا زیاد است و جدای از آن خیلی به ماشین نیازی پیدا نمی کنی.البته اگر در پاریس زندگی کنی و نخواهی در حومه پاریس باشی.

پس این ترافیک به دليل چیست؟

بالاخره خیلی از خیابان ها، خیابان های قدیمی ای هستند که نتوانسته اند وسیع شان کنند. مثلا نمی توانند خیابان شانزلیزه را به واسطه بافت تاریخی اش پهن کنند. مثل چهار باغ اصفهان می ماند، نمی شود هیچ کاری با آن کرد. با این حال باز هم ترافیک با آن اعصاب خردی ای که در تهران است آنجا نیست.

مهم ترین معضل پاریس چيست؟

سگ! کلا خیلی جاها به واسطه وجود سگ ها شهر خیلی کثیف می شود. یک نکته دیگرش هم خارجی ها و مهاجران هستند.

سفر به پاریس با دو چهره تلوزیونی

یک کتابفروشی است به اسم کتابفروشی شکسپیر و شرکا. اين کتابفروشی حدود 1800جلد كتاب دارد و فکر می کنم سال 1995 افتتاح شده و روبه روی کلیسای نتردام است. یک کتابفروشی دو طبقه کثیف است. الان زياد کسی نمی رود کتاب بخرد چون بیشتر کتاب های قدیمی در آنجاست. خیلی از نویسنده ها می روند یک جلد از کتاب های شان را آنجا می گذارند. به طبقه بالایش که می روی، همان جایی که من عکس گرفته ام، یک چیز خیلی جالب است: دو تا تخت شکسته دارد. اگر به پاریس بروی و جایی نداشته باشی که اقامت کنی می توانی یک شب آنجا بخوابی ولی یک شرط دارد؛ باید قصه زندگی ات را به زبان خودت بنویسی و آنجا بگذاری.

اینکه می گویند پاریسی ها همیشه کتاب در دست شان است، درست است؟

بله؛ اين كتابخوان ها را هميشه می بینی و یک وقت هایی حرصت درمی آید. یک وقت هایی می بینی طرف گداست، کنار خیابان ایستاده، جا ندارد و سگ دارد، چون بعضی های شان سگ های بزرگی دارند که اگر شب هوا سرد شد سگ را بغل کنند و بخوابند، طرف فقط لنگ این است که کسی به او یک یورو یا 50 سانت کمک کند ولی دارد کتاب می خواند! و این خیلی تو را عصباني می کند. یا عصر که می شود در پارک لوکزامبورگ تو همه آدم ها را می بینی که نشسته اند و دارند کتاب می خوانند. یک آبنمای بزرگ وسط پارک است که تابستان ها می آیند، پاچه های شان را بالا می زنند پاهای شان را داخل آب می گذارند و شروع می کنند به کتاب خواندن.

جوان های کافه نشین

جوان های پاریسی برای تفریح چه کار می کنند؟ اصلا این سنت بی مزه ما را دارند که در خیابان بالا و پایین بروند؟

نه؛ برای اینکه لزومی ندارد. آنجا آنقدر جا هست و سنت کافه نشینی زیاد است که همه در طول روز معمولا یک بار را به کافه می روند و می نشینند یک قهوه می خورند.

حتی با این سطح درآمدی که می گویی؟

آره؛ چون خیلی گران نیست و عادت است.

تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت از جمله مطالب، محتوا و تصاویر متعلق به وطن دانلود میباشد.
استفاده از مطالب وطن دانلود دات کام در سایت ها تنها با ذکر منبع و درج لینک مجاز میباشد.