جمعه ۲۷ ، مرداد ۱۳۹۶

>> بازی آنلاین استراتژیک امپراطوری های جاوید  <<
 


امپراطوری های جاوید محبوبترین و پیشرفته ترین بازی استراتژیک آنلاین میباشد که به بیش از 30 زبان زنده دنیا ترجمه شده است. در این بازی شما یکی از دو نژاد امپراتوری ها و یا صحرانشینان را انتخاب کرده و در کنار هزاران بازیکن دیگر لرزه بر تن دشمنان خود می اندازید.
جوایز: در طول سرور مدیریت پاداش های روزانه هفتگی و ماهانه را به بازیکنان برتر اهدا میکند و در پایان هر سرور به بازیکنان و اتحادهای برتر پاداش های ارزنده ای اهدا میگردد.

در کمتر از یک دقیقه ثبت نام و سپس نژاد خود را انتخاب کرده و فرمانروایی خود را آغاز کنید.
بازی امپراطوری های جاوید به دانلود نیاز ندارد و کاملا رایگان است.

برای شروع کلیک کنید



 

::::: رضا کیانیان: این حرف ها را به هرکسی نمی زنم ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

با توجه به اینكه متولدین خرداد آدم های عجیب و غریب و ویژه ای هستند و گرچه در مورد یكسری مسائل اسم شان بد دررفته است(!) شما جزو كدام دسته از خردادی ها هستید؟ شاید هم باید بپرسیم كه اساسا به این مسائل معتقدید یا نه؟

من فكر می كنم هر چیز كه در جهان وجود دارد، درست است اما همه چیز نیست. مثلا در همین طالع بینی حقایقی وجود دارد اما اینكه بخواهی همه چیز جهان را با آن تعیین كنی حتما غلط است.

 مثلا اینكه اگر ستارگان و كواكب به شكل خاصی قرار بگیرند در روحیه ما تاثیر می گذارند حتما درست است اما همه روحیات مان را نمی توانیم با آن تعیین كنیم. یعنی اگر بخواهی زندگی ات را بر آن مبنا پیش ببری حتما شكست می خوری. زندگی قواعد وسیع تر، بزرگتر و واقعی تری دارد.

رضا کیانیان: این حرف ها را به هرکسی نمی زنم

من خود رؤیا هستم

از این  خصایص كه ممكن است بخشی از آنها درست باشد چه ویژگی هایی در شما وجود دارد كه به خردادی ها می خورد؟ به نظر من، «تفاوت» خصیصه اصلی شماست؛ چیزی كه خیلی ها دوست دارند آن را به دست بیاورند...

زمانی است كه شما یك رؤیا دارید، بعد می خواهید این رؤیا را به واقعیت تبدیل كنید اما من خود آن رؤیا هستم یعنی جدا از خودم یك رؤیا ندارم كه بخواهم آن را تبدیل به واقعیت كنم. من همینی هستم كه اینجاست؛ آدمی كه در لحظه زندگی می كنم. دوست دارم كارهایی را انجام دهم و كارهایی را هم دوست ندارم. مثلا همیشه علاقه داشتم در سینما نقش متفاوت بازی كنم. دوست نداشتم نقشی كه بازی كرده ام را تكرار كنم (البته این اتفاق برایم پیش آمده  است). اما از نقش متفاوت لذت می برم و چون آنطور لذت می برم، همان طور هم زندگی می كنم. منظورم را می فهمید؟ من این كار را انجام می دهم چون منطقش همین قدر ساده است؛ باید انجامش داد.

به قیمت بیكاری

چرا... هزینه داشته است. بارها پیش آمده كه مدت زیادی در سینما بیكار مانده ام. خود بیكاری هزینه است. مواقعی پیش می آید كه چندین پیشنهاد كاری دارم اما هیچ كدام از آنها را دوست ندارم، مواقعی هم هست كه اصلا پیشنهادی ندارم و گاهی هم پیشنهادهایی دارم كه خوب است و از آن لذت می برم.

حالت دیگری هم وجود دارد؟

(می خندد) بله، بعضی مواقع هم خودم پیشنهاد ایجاد كرده ام، یعنی دیدم فلان فیلمساز درحال ساخت فیلمی است كه در آن نقشی وجود دارد كه برای من خوب است، بنابراین رفتم سمت نقش یعنی به كارگردان پیشنهادی داده ام که آن نقش را من بازی کنم و در ضمن پیشنهاد هایی هم برای قوام آوردن نقش داشتم که به کارگردان گفتم او این تغییرات را اعمال كرده و كار راضی كننده ای هم شده است.

رضا کیانیان: این حرف ها را به هرکسی نمی زنم

خدا مرا تنها آفرید

موافق هستید كه همچنان درباره همین مسئله حرف بزنیم؟

این را بگویم كه درباره این واژه «متفاوت  بودن» موضع دارم. گفتم كه من همین هستم كه هستم، یعنی تلاش می كنم كه خودم باشم. نمی خواهم متفاوت باشم.

جامعه دوست دارد همه شکل هم باشند. وقتی کسی خودش باشد متفاوت می شود.

 همیشه در یك جامعه چیزهایی مد می شود، حتما هم مد مترادف با آراستگی و به روز  بودن لباس و آرایش نیست. مد می تواند نوعی از فكر كردن هم باشد، چیزی كه خودت به آن نرسیده ای ولی در جامعه مد شده است و شما به سمت آن كشیده می شوی. فكر می كنی چقدر خوب است و همراه آن می روی. در این حالت چون شما با یك عده دیگری یك طور خاص فكر می كنید یا یك سبك خاص مثل هم لباس می پوشید و همه با هم یك طور خاص صحبت می كنید و به جاهای خاص می روید، به یك گروه تبدیل می شوید و در آن جمع احساس امنیت می كنید. نكته اینجاست كه اگر تنها باشید احساس امنیت نمی كنید، بنابراین به عده ای می پیوندید كه همه با هم باشید و از همدیگر حمایت كنید، نه تنها در ایران بلكه در تمام جهان اینطور است نه در جهان معاصر و نه در تمام تاریخ گذشته بلكه آینده هم اینطور خواهد بود. اكثریت مردم دوست دارند در جمع قرار بگیرند تا احساس امنیت كنند اما من از تنهایی خوشم می آید؛ یعنی تنهایی من چیزی نیست كه بخواهم از آن فرار كنم، تنهایی را دوست دارم. نه از مرید  بودن خوشم می آید و نه از مرید داشتن چون خداوند ما را تنها آفریده است، پس در این تنها آفریده  شدن حتما حکمتی وجود دارد كه خداوند این كار را كرده است.

به دست دیگران نگاه نمی کنم

اگر آدم بخواهد از تنهایی لذت ببرد باید مراحلی را طی كند. شما این راه را پشت سر گذاشته اید. شما روی قله ای قرار گرفته اید كه خودتان آن را ساخته اید. ممكن است همان​طور كه گفتید این مسئله خودبه خود رخ داده باشد اما به هرحال یك تلاش خیلی دشوار برای رسیدن به این جایگاه كه الان در آن قرار دارید وجود داشته است. 

شما می گویید من برای اینكه به این جایگاه برسم حتما كوشش هایی كرده ام، من می گویم از ابتدا به هیچ وجه چنین چیزی در ذهن من نبوده، الان هم​چنین چیزی نیست كه بگویم به آن رسیده ام و خیالم راحت شده است. درحال حاضر هم عین زمانی هستم كه تازه وارد سینما شده بودم، یعنی اصلا نمی خواهم از جایی شروع كنم كه به جایی دیگر برسم. همین كه دارم می روم خوب است چون می روم اصلا مقصد ندارم، مقصد همین رفتن است  و روزی خواهد آمد كه می میریم و از دست ما خارج است. به هر حال مرگ جزء زندگی ماست، مدتی نفس می كشیم و یك روز هم دیگر نفس نمی كشیم. در تمام كتاب های راز موفقیت ها می خواهند شما را به جایی برسانند. من اصلا دوست ندارم بروم به جایی برسم. فكر می كنم همین كه هستیم همین جایی است كه باید باشیم. مثلا ما 3نفر در اینجا نشسته ایم و صحبت می كنیم . همین نهایت همه چیز است. باید حالش را ببریم. لذت این لحظه را کشف کنیم. خیلی وقت ها فكر می كنم كه از زندگی عقب افتاده ام اما سریع به خودم می آیم و به خودم هشدار می دهم زندگی خود منم. آن وقت سعی می کنم از خودم عقب نیفتم.

عقب افتادن یا احساس رقابت كردن مقوله ای است كه همه ما را رنج می دهد اما این چیزی است كه شما چندان درگیرش نیستید.

من به كسی حسادت نمی كنم چون می دانم آن چیزی كه دیگری دارد متعلق به اوست نه من، چیزهایی كه متعلق به من است حتما در جایی است كه من باید بروم به دست بیاورم، در نتیجه اگر به دست فرد دیگر نگاه كنم از آن گنجی كه خداوند و طبیعت برایم در جایی قرار داده است و من باید آن را به دست بیاورم، دور می شوم و خودبه خود آن را گم می كنم، بنابراین دلیلی وجود ندارد كه به دست كس دیگری نگاه كنم. من اعتقاد دارم تمام جهان نشانه است و همه نشانه​ها دارند ما را به سمت آنچه مال ماست هدایت می کنند.

رضا کیانیان: این حرف ها را به هرکسی نمی زنم

نقش متفاوت می خواهم

آقای كیانیان! گنجی كه شما دارید چه چیزی است؟

من هم نمی دانم تقدیر من چیست. بخشی از گنج من همینی است که دارم و شما برای همین داشته ها آمدید و با من گفت وگو می کنید . سر راه من چیز هایی قرار داده اند که سعی می کنم ببینم و بر دارم، می خورم و می گویم خدایا شکر اما می دانم كه این برای همه عمرم نبوده  است، پس راه می افتم به سمت جلو. قطعا جهان بزرگتر از آن است كه جلوتر برای من چیز دیگری وجود نداشته باشد. من پیش می روم. اما آیا باید آن موفقیتی كه به دست آورده ام و خیلی هم با آن كیف كرده ام را بارها و بارها تكرار كنم؟ خب من راضی نیستم كه دو مرتبه آن را تكرار كنم. این به روزهای گذشته من مربوط بوده است. آنقدر كوچك نیستم كه فقط به آن راضی باشم. این نان امروز من بوده خیلی هم عالی است. فردا قرار است یك نان دیگر سر راهم باشد و البته ممكن است نانی هم در كار نباشد. بله، گرسنگی و سختی هم جزئی از مسیر است. می خواهم نقش های متفاوت را تجربه كنم. مثلا در نقشی به موفقیت می رسم، تشویق هم می شوم اما بعد از آن مطمئن هستم همان تهیه كننده دوباره از من می خواهد همان نقش را تكرار كنم، من قبول نمی كنم. چون این نقش نان امروز من بوده. حتما یك كار بعدی هم وجود دارد ممكن است یك سال بیكار بمانم و كار دلخواهم را پیدا نكنم اما اطمینان دارم در سال دوم نقش جدید را پیدا می كنم. از فردای خودم هم ترس ندارم چون مطمئن هستم روزی من می رسد... یك كشاورز سنتی همیشه همان را می کارد که قبلا اجدادش کاشته اند. اما یک کشاورز غیرسنتی گاهی هم فكر كرده كه چطور می شود این كشاورزی را رونق داد و چطور می شود یك گیاه جدید هم كاشت؟! کشاورز سنتی هیچ وقت ورشکست نمی شود اما آن کشاورز غیرسنتی ممکن است ورشکست شود و در عین حال ممکن است به عرش برسد.

من مجری  نشدم، چون...

شما از خان های مختلف عبور كردید تا به خان هفتم برسید، ممكن است در این مسیر راهتان عوض شود. فكر می كنم باوری مثل تقوا لازم است كه شما را از مسیرتان پرت نكند. ممكن بود در جایی به رضا كیانیان پیشنهاد اجرا هم داده شود، شما هم فكر كنید كه خب ایده جالبی است، پول خوبی هم دستگیرم می شود و خواه ناخواه به سمت مجری گری كشیده شوید و این اتفاقی است كه برای خیلی از استعدادهای پیش آمده است. اینكه بتوانی نه بگویی و این شناخت را داشته  باشی كه كدام مسیر را انتخاب كنی، خیلی مهم است.

من در خان هفتم نیستم. نمی دانم خان چندم هستم اما هفتم نه! چون به ته خط نرسیدم. خیلی دوست دارم بعضی برنامه های تلویزیونی را اجرا کنم اما فعلا درست نمی دانم. آقای فرجی (مدیر شبكه یك) بارها پیش آمده كه برای برنامه های خاصی به من تلفن زده اند كه رضا ما چنین برنامه ای داریم تو بیا اجرای برنامه را برعهده بگیر كه من به ایشان گفتم آقای فرجی شما دوست دارید من همین بازیگری كه هستم باشم یا نه، بازیگر نباشم؟ او گفت نه، من می خواهم بازیگر باقی بمانی. من هم استدلال می آورم كه خب در تلویزیون هر بازیگری  كه مجری شد از بازیگری اش كم شد ولی هر مجری ای كه بازیگر شد، رشد كرد. خب چرا من باید كاری را قبول كنم كه به بازیگری ام لطمه بزند؟!

هدف من آپارتمان و ماشین نیست

شاید نكته همین جاست. اینكه آدم بتواند بی​خیال یك منفعت كوتاه مدت شود.

قدیمی ها می گویند هیچ وقت از مایه نخور، از سود بخور. خب من الان سرمایه ای پیدا كرده ام که مرا می شناسند و از من راضی اند. آیا می خواهم همین مایه را خرج كنم؟ یا نه باید این را نگه دارم و از سود آن خرج كنم؟ من اصلا آدم اقتصادی و به قول امروزی ها بیزینس من نیستم. متاسفانه اصلا نمی فهمم پول یعنی چه. در همین حد متوجه می شوم كه باید یك خانه و یك اتومبیل داشته باشم. در خانه ام راحت باشم برایم كافی است، اصلا به فكر این نیستم كه خانه ای را خریداری كنم كه همه بگویند فلانی عجب خانه ای دارد. اصلا برای چه باید چنین خانه ای داشته باشم؟ یا اینكه بخواهم بروم ماشین آنچنانی بخرم كه چه چیز را ثابت كنم. اصلا چنین كارهایی را درك نمی كنم، دوست دارم مسیرم را طی كنم. می​ببینم خداوند چه  چیزهایی در طبیعت برایم گذاشته است و می روم آنها را كشف می كنم، اما اگر زمانی منزل ما در مركز شهر باشد و فكر كنم باید خانه ای در بالای شهر تهیه كنم، هدفم می شود همین تعویض خانه. بالطبع باید برای رسیدن به هدفم دست به هر کاری بزنم. وقتی به آن خانه می رسم بهترین نقطه شهر خانه ام شده است، آخرین مدل ماشین هم زیرپایم است. نمی خواهم برای به دست آوردن آنها مجبور باشم به هر کاری تن بدهم. نمی  خواهم نوکر خانه ام و ماشینم شوم. خانه و ماشین خدمتکار من هستند. آنها باید به من آرامش بدهند، نه اینکه آرامش مرا بگیرند.

دیگر نمی توانستم بازی كنم

مدتی حالم بد بود، فکر می کردم دیگر نمی توانم بازی کنم. به همسرم هم  گفتم. او فقط می گفت، می توانی. این یک توهم است ؟ فکر می کردم همه  کار ها را کرده ام. همه  شگرد ها تو آستینم است. می خواستم کار تازه ای بکنم. نقش تازه ای بازی کنم ولی فکر می کردم نتوانم تا اینکه نقش عبدالله زبیر در سریال مختار  نامه را قبول کردم و در آنجا دنیای تازه ای را تجربه کردم و دوباره زنده شدم...

رضا کیانیان: این حرف ها را به هرکسی نمی زنم

دیگران از ما بهتر نیستند

باتوجه به اینكه ما دوره ای را سپری می كنیم كه دوره قحط الرجال است شما حتی اگر لغزش هم داشته باشید، ممكن است موقعیت تان را از دست ندهید ولی شما به همین روش امیدوارید، درست است؟

فراموش نكنید هیچ چیز مشخص نیست. وقتی هدفت می شود به دست  آوردن پول، یك چیزهایی به دست می آوری و یك چیزهایی را از دست می دهی. هدف اگر خانه و ماشین آنچنانی باشد باز باید چیزهایی را از دست بدهی تا آنها را به دست بیاوری. مسئله من به  دست آوردن آن چیزها نیست، دغدغه من این است كه نقش جدیدی بازی كنم، من 2سال حال بدی داشتم و فكر می كردم دیگر نمی توانم بازی كنم. برای اینكه فكر می كردم این كارها را كه انجام داده ام  چرا باید دوباره آنها را تكرار كنم. اینكه دیگر اسمش بازیگری نیست.

الگوی خاصی داشته اید...

من از بچگی از داشتن الگو خوشم نمی آمد چون الگو داشتن یعنی كسی در یك جایی است و تو می خواهی به آن جایگاه برسی، خب اگر موفق شوی و به او برسی، تازه می شوی دست دوم او ! پس راه هر کسی راه خود اوست و با همه راه ها فرق دارد هر کسی چیزی دارد که فقط مال اوست،گنجینه اوست. باید آن را کشف کند. خودت را كشف كن. هرکسی با دیگری فرق دارد. در این جهان 2چیز را نمی توانی بیابی كه كاملا شكل هم باشند؛ هر شیء و هركسی فقط یكی است . هیچ دویی وجود ندارد. به همین دلیل خدا هم یکی است ، من یكی هستم، تو یكی هستی و هر چیز را كه فكر كنی یكی است. به همین دلیل هم شما حتما یك مشخصات باحالی داری، یك ویژگی های عجیب و غریبی داری كه فقط مختص توست پس برو خودت را كشف كن. چرا باید الگو داشته باشیم؟ وقتی خودت ویژگی های  خودت را داری چرا به دست بقیه نگاه می كنی! نمی فهمم چرا فكر غالب می شود الگوبرداری، درصورتی كه همه قواعد و قراین بر این باور است كه تو تنهایی، تو تكی، تو یك گنج داری و حتما چیزهایی در وجود تو هست. پس چرا می روی به دست بقیه نگاه می كنی. خود من هم خیلی وقت ها همین فریب را می خورم، گاهی خسته می شوم، گاهی كه فكر می كنم نمی توانم كاری انجام دهم به یك نفر فكر می كنم كه چرا او می تواند و من نه. یكدفعه به خودم می آیم كه او، اوست و من منم.....

دو ضربدردو یعنی غیبت نكن!

من هم حتما می توانستم خیلی موفق تر از اینی كه هستم باشم. من هم خیلی مواقع اشتباه كرده ام. گاهی حسادت هم كرده ام. آموزه هایی در دین وجود دارد که به ذات بشر تعلق دارد و مربوط به طبیعت انسان هاست. اگر آنها را رعایت کنیم ، بهتر زندگی خواهیم کرد. بعضی کور کورانه به آنها عمل می کنند  اما بعضی می خواهند دلیلش را بفهمند. مثلا به ما می گویند حسادت نكن، غیبت نكن. چرا می گویند حسادت نكن چرا می گویند غیبت نكن مگر چه ایرادی دارد. می گویند خودت باش، از هیچ كس غیراز خدا نترس و از هیچ كس غیراز خدا كمك نخواه. خب، اینها یعنی چه؟ برادرم وحید در كار چاپ است. از بچگی اش هم به این كار علاقه داشت، استادی داشت که خدا بیامرزدش یا اگر هم زنده  است خدا حفظش كند.

سال ها پیش یك​بار به برادرم گفته بود وقتی می گویند غیبت نكن تو فكر می كنی یك امر متافیزیكی است، نه غیبت یك  امر فیزیكی روزمره است. اگر ذهنت پر از بدی های دیگران باشد حالت بهتر است  یا اینكه ذهنت  پر از خوبی دیگران باشد؟ اگر همیشه درباره بدی های دیگران فكر كنی كه فلانی كی دروغ گفت، كجا زیرآبی رفت، كجا پول فلان نفر را بالا كشید و دائم دنبال این مسائل باشی، بهتر است یا اینكه او چه آدم باحالی است، چه كار خوبی انجام داده، در فلان موقعیت چه كمك مثبتی كرد... غیبت کردن یعنی پر کردن ذهن از آشغال! این کار خوبی است؟ به همین سادگی تاثیر فیزیكی غیبت را متوجه می شوی. یا اینكه می گویند مال كسی را نخور، مالت را می خورند؛ این هم همین طور است، تو فكر می كنی این قضیه متافیزیكی است درصورتی كه به شدت فیزیكی است و همان دو- دو تا چهارتای خودمان است.

تو وقتی شروع می كنی مال دیگران را بالا می کشی بالطبع رفیق هایت هم آدم هایی می شوند كه از روی دست آنها متوجه می شوی كه چطور مال دیگران را بخوری؛ پس رفیق هایت می شوند مال مردم خور. حتما یك زرنگ تری از بین آنها پیدا می شود كه یك روزی مال تو را هم بالا بكشد. حالا زمانی كه نمی خواهی پول كسی را بالا بكشی، رفیق هایت می شوند كسانی كه مال تو را نمی خورند.

رضا کیانیان: این حرف ها را به هرکسی نمی زنم

رازی كه كیارستمی به من آموخت

شما یك بازیگر صرف نیستید. مثلا اتفاقی كه به تازگی در حراج تهران افتاد، شما نقش متفاوتی را روی صحنه بردید كه خیلی هم هیجان ا نگیز به نظر می رسید اما در واقع بازیگری به معنای خالصش نبود یا گاهی كارهای هنری مثل عكاسی و... انجام داده اید. این چند بعدی بودن چقدر در زندگی به شما كمك كرده است؟

هیجان كار تازه را دوست دارم و در ضمن علاقه دارم كه به هنرهای تجسمی كمك كنم و دوست  دارم حراجی كه همیشه در دبی برگزار می شود، بهترش یا هم اندازه آن در ایران هم برگزار شود. خب، به همه جوانب كار فكر کردم. وقتی چکش زدن این حراج به من پیشنهاد شد، با دوستانم مشورت کردم وقتی دیدم نظرشان مثبت است قبول کردم...

شب قبل از حراج داشتم میان تابلوها قدم می زدم و به فردا فکر می کردم... از دلهره  اجرای فردا لبریز بودم که دیدم آقای کیارستمی آمد و گفت خیلی دلهره داری، معلومه. مدتی با من حرف زد تا مرا آرام کند. نکات بسیار جالبی گفت که به دردم خوردند و یک نکته  فنی و بسیار جالب این بود که گفتند من تو را هم در جمع های خصوصی دیدم و هم در زمانی که جلوی دوربین بازی می کنی. فردا موقع چکش زدن بیشتر شبیه جمع خصوصی است تا بازیگری. كاری كه من باید انجام می دادم بازیگری نبود، مجلس​گردانی بود. البته بازیگری ام به من كمك می كرد تا بهتر بتوانم مجلس​گردانی کنم. آنجا من باید جریان درست می كردم و آدم ها را در مشت می گرفتم، باید جوی می ساختم که همه را هیجان زده کند تا به خرید تشویق شوند. اما در نهایت خریدار، تعیین كننده بود؛ كسی كه در لحظه تصمیم به خرید می گرفت و رو دست بقیه بلند می شد.

دلشوره های شب امتحان

شما گفتید نسبت به اجرای حراج هیجان داشتید. تعارف می كنید؟

هركار جدیدی كه می خواهم انجام دهم هنوز هم كه هنوز است از روز قبل کار دچار هیجان می شوم، حتی بارها مثل شب امتحان به دستشویی می روم. وقتی وارد صحنه می شوم همه آن هیجان از بین می رود. در حراج هم همین طور بود. در واقع چون نمی د انم چه پیش می آید، هیجان زده می شوم. در تئاتر هم همیشه اینطور است. تو باید تماشاچی را نگاه كنی و چون هرشب تماشاچی هایت عوض می شوند، باید هرشب عوض شوی. مگر تو می توانی هركس را كه می بینی همان حرف سابقت را بزنی. اگر مونولوگ بگویی و برایت مهم نباشد كه طرفت چه كسی است و ارزشی برایش قائل نشوی، می توانی همیشه همان كار را تكرار کنی ! اما اگر به افراد مختلف گوش بدهی و آنها را ببینی مطمئنا نمی توانی یک چیز را تكرار كنی. البته در كشور ما كسی به حرف دیگری گوش نمی دهد، همه می خواهند حرف خودشان را بزنند. از همین امروز دقت كنید كه تقریبا هیچ كس به حرف دیگری گوش نمی دهد و همه حرف خودشان را تكرار می كنند. كافی است یك بار به صحبت طرف مقابلت دقت كنی، خواهی دید که استدلال هایت عوض می شود و چون اطلاعات بیشتری به تو می رسد، رنگ های بیشتری را می بینی و همین جور این ماجرا ادامه دارد.

بودن رضا كیانیان در حراج تهران خیلی موثر بود. حضور شما اعتباری بود كه بعضی از اهالی هنر دست به جیب شدند، با توجه به كسب موفقیت ابتدایی حراج، ممكن است شما باز هم این كار را دنبال كنید.

زندگی من قابل پیش بینی نیست، هر چیزی ممكن است.

ناسزاهایی كه سبب خیر شدند

همزمان با اولین نمایشگاه عكسی كه برگزار كردم چقدر مطالب منفی علیه من نوشتند و گفتند، چقدر در مقابل من جبهه گیری كردند اما چه اتفاقی افتاد؟ همه آنها به نفع من تمام شد. در سینما قانونی وجود دارد كه بازیگر باید همیشه در ویترین باشد تا فراموش نشود چه خوب چه بد! به این روزنامه ها و مجلاتی كه زرد هستند، پول پرداخت می شود كه علیه هنرمند شایعه پردازی كنند كه در ویترین باشند و از اخبار روزمره دور نشوند و عقب نمانند. خب، کسانی هم به من بد و بیراه گفتند و مجانی برای من تبلیغ می كردند. با اینكه گاهی عصبانی می شدم ولی وقتی به خودم می آمدم خوشحال می شدم که دارند برای من تبلیغ مجانی می كنند. مثلا یك روز آقایی كه آشنایی قبلی با هم نداشتیم به نمایشگاهم آمد و گفت  من نصرالله كسراییان هستم جلو رفتم و بغلش كردم، روبوسی كردیم. خوشحال شدم كه از نزدیك او را دیده ام؛ خوشحال شدم به دیدن کار های من آمده. مگر می شود نصرالله كسراییان را دوست نداشت؟ مگر می شود عكس های او را ندید؟ بابت حضورش در نمایشگاهم از او تشكر كردم و او گفت آنقدر از كارهای تو بد گفتند و فحش نثارت كردند كه تصمیم گرفتم بیایم ببینم چه كار كرده ای؟ خب، اگر به من فحش نمی دادند از نزدیك با او آشنا نمی شدم. ما با هم دوست شدیم تا حدی كه برای نمایشگاه دوم، مقدمه نوشت. پس من از همه افرادی كه به من ناسزا گفتند ممنون هستم چون اگر این اتفاق نمی افتاد با نصرالله کسراییان آشنا نمی شدم و او مطلب من را نمی نوشت. حرفم این است، وقتی برایت فرصتی ایجاد می شود، آن فرصت را قبول كن و بی جهت در برابرش مقاومت نكن.

در ترافیک تهران می توانی به عرفان برسی

در خیلی از زمینه ها نمی توانم شرایط را بپذیرم و حالم بد می شود. همسر و دوستانم بارها به من گفته اند كه رضا! مقاومت بی جهت نكن. رها كن و برو. آن چیزی كه نمی توانم به هیچ وجه با آن كنار بیایم ترافیك تهران است. از هر كوچه ای ماشینی می پیچد، داری راهت را می روی یك اتومبیل جلویت سبز می شود راهم را كه طی می كنم به 01 موتورسوار بر می خورم، درجا عصبانی می شوم و می افتم روی دوری كه شبیه آنها می شوم وقتی شبیه آنها می شوم همسرم از من می خواهد اتومبیل را پارك كنم و به می گوید: تو شبیه آنها نیستی پس راه خودت را برو. من فكر می كنم همین ترافیك تهران بزرگ ترین آزمایشگاه است برای اینكه تو بتوانی به یك عرفان عجیب برسی.

در كتاب تان هم روایت های جالبی از ترافیك آورده اید.

بله، ترافیك جزء مواردی است كه آدم را به دام خودش می اندازد. از قدیم گفته اند قاطی شر نشو، یعنی اگر شری دیدی از كنار آن بگذر. چون وقتی قاطی آن شوی، تو هم جزئی از آن می شوی. خب، ترافیك تهران همین است، ناخودآگاه قاطی شر می شوی. دورتادور ماشین من به همین دلیل خط خطی است.

رضا کیانیان: این حرف ها را به هرکسی نمی زنم

شما مرا فراموش كرده  بودید

غیبت شما در صحنه نمایش طولانی بود. یكدفعه با سریال مسیر طولانی و حراج تهران دوباره فعالیت تان را شروع كردید. در این مدت مشغول چه كاری بودید؟

اینطور  نیست. من سال گذشته سریال «مختارنامه» را بازی كردم، فیلم «یه حبه قند» رضا میركریمی، «گزارش یک جشن» حاتمی كیا را، فیلم «راه آبی ابریشم» را هم روی پرده داشتم. پس فعالیت داشتم. زیادی هم داشتم. نمی دانم چرا آنها را فراموش کردید. کار های کم و کوچکی نبودند.در ضمن هیچ وقت هم با تلویزیون قهر نکردم كه بخواهم بازگردم. همیشه در سینما، تئاتر و تلویزیون بازی می كنم و هیچ فرقی هم برایم ندارند.

خیلی ها معتقدند شرایط فعلی سینمای ما شرایط خوبی نیست. شما هم با این قضیه موافقید؟

هیچ وقت خوب نبوده  است اما یك چیز را همیشه یادمان می رود و قدر موقعیت هایمان را نمی دانیم و شرایط بدتر می شود. اگر قدر بدانیم شرایط مان را نگه می داریم...

از خودتان عقب نمانید

من به  كسی حسادت نمی كنم چون کسی مثل من نیست كه بخواهم حسادت كنم. من فقط می خواهم از خودم عقب نمانم. می خواهم بگویم تو به عنوان یك انسان باید كاری انجام دهی، استفاده  ای داشته باشی.

اصلا علت حضور ما در این دنیا چیست؟ اینها همه سؤالات مهم اولیه ای است كه هر شخصی از خودش دارد. وقتی كه هیچ كاری انجام نمی دهی، وقتی كه هیچی نیستی برای چه هستی؟! انگار كه نیستی. پس برای بودنم باید چه كار انجام دهم. من كاری انجام می دهم كه متوجه شوم هستم.

قسمت خودت را پیدا كن

هركس یك چیزهایی دارد که برای اوست، فقط مال اوست . آن چیزهایی كه دیگری دارد حتما برای اوست اگر برای او نبود در دستانش نبود. تو می توانی آدم خوبی باشی، می توانی آدم بدی باشی، این مهم نیست، مهم این است كه قسمت خودمان از این جهان را کشف کنیم و برداریم مال خود کنیم. فكر نمی كنم عدالت را باید تقسیم كرد، فكر می كنم عدالت تقسیم شده است. باید قسمت خودت را پیدا کنی.

چطور این كار را باید انجام داد که نگاهت به دست دیگری نباشد و فریب خیلی چیزهایی  كه سر راهت قرار می گیرد و برای تو نیست را نخوری. ممكن است مثل قصه های اساطیری وقتی تصمیم به راه افتادن می گیری هزاران هزار مشكل پیش رویت باشد. باید فکر کنی و جلو بروی تا آب حیات را بیابی.

در جهان برای همه سهمی وجود دارد

اگر می خواهی به همین که داری قانع باشی، خب جهان می گوید به همین قانع باش و بقیه سهمت را می دزدد و می برد، من به کم راضی نیستم. چیز هایی که سر راهم قرار دارد را بر می دارم به عنوان سهم امروز... جلو می روم و سهم فردایم را می خواهم و مطمئنم در این جهان برای همه سهمی هست.

تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت از جمله مطالب، محتوا و تصاویر متعلق به وطن دانلود میباشد.
استفاده از مطالب وطن دانلود دات کام در سایت ها تنها با ذکر منبع و درج لینک مجاز میباشد.